درخت به برگ هايش مي نازد و چون بوي پائيز به مشا مش مي رسد در ماتم و اندوه غرق مي شود و براي از دست دادن تك تك بر گهايش غصه مي خورد و به عذا مي نشيند اما اگرلطف خدا شامل حال او شود و تنها تك برگي را از چنگال باد و بوران پائيز براي او حفظ نمايد درخت به بزم و شادي روي مي گشايد و دلخوش و سرمست به همان تك برگش خواهد نازيد.
اي كاش ما هم مي توانستيم چون برگي باشيم به روي درخت كه چون پائيز آمد و رفت و ما جا مانديم درخت به ما نازد.
اما پائيز ها ي زيادي مي آيند و مي روند و ما هنوز به جا مانده ايم ،تكرار و روز مرگي و عادت ما را در اين هياهو و شلوغي چنان گم كرده است كه حتي مجال يك لحظه درنك و فكر كردن به اين را نداريم كه ما براي دلخوش كردن چه كسي باز به جا مانده ايم؟
از دست نوشته هايم
شيرين بود روزي
تلخ بود لحظه اي
در گذر بود زندگي
مثل آبي جاري
دل بي تاب بود
لحظه اي شاد بود
ديوانگي است غرق ايام شدن
اشك ريختم تا بداني عاشقم
خنده اي كردم كه معشوقت شوم
بي آنكه عشق را معني كنم
آمديم و گفتيم از قصه ها
رفتيم و شديم از قصه ها
اين بود آخر داستان ما
از دست نوشته هايم
--سلام
من و يكي از دوستانم يه نظريه داريم كه امروز مي خوام تو اين پستم مطرح كنم و نظر شما را هم جويا بشوم.
نظريه من و دوستم از اين قراره :
به نظر ما تمام انسانها به نوعي شامل بي شخصيتي در رفتار مي باشند ، به طور ساده تر اگر بخواهيم بيان كنيم مي شود گفت كه به نوعي بي شخصيتن (البته با عرض پوزش از حضور تمام انسان ها ،خوب نظريه است مي شه رد كرد ).
حال تفاوتي كه در اين زمينه بين انسان ها مطرح مي باشد اين است كه انسان ها از اين حيث به دو نوع تقسيم مي شوند؛
گروه اول : انسان هايي كه بي شخصيت آشكار هستند .
گروه دوم : انسان هايي كه بي شخصيت پنهان هستند .
به آشكارا معلوم است كه گروه اول كساني هستند كه ان نوع بي شخصيتي كه در وجود آنها هست را مي شود در بر خورد هاي روزانه آنها ديد و يا با مدتي كوتاه آشنايي با آنها نوع بي شخصيتي آنها را در يافت چون هيچ در صدد آن نيستند كه آن را پنهان كنند
و اما گروه دوم ،اينان آن كساني هستند كه همواره در صدد اين هستند كه نوعي از بي شخصيتي كه در وجود آنها هست را پنهان كنند ؛اما حال چه پنهان كنند يا نكنند بلاخره اين بي شخصيتي خود را به مرور زمان بروز خواهند داد.
حال اگر قرار به ترجيح يكي از اين دو گروه باشد؛بسيار قاطع و روشن مي گويم ما گروه اول را ترجيح مي دهيم.
خوب چرا ؟ چون اگر بي شخصيتي حال در انواع مختلف آن مي تواند در وجود همه انسان ها باشد ،بهتر آن است كه آشكار باشد ، خوب شايد بگوييد كه زشت تر مي شود هر آنگاه كه انسان ها بي شخصيتي ها و نقاط ناقص رفتاري خود را به طور آشكار نمايان كنند ، خوب جوابم اين است كه اين زشتي در هر صورت وجود خواهد داشت چون بي شخصيتي كه وجود دارد و نخواهيم توانست آن را پنهان كنيم و زماني به طور نا خودآگاه بروز خواهد كرد ، پس بيان آشكار عيب ها و نواقصمان يعني صادقانه بيان كردن خودمان ؛ يعني قضاوت صادقانه و آگاهانه در موردمان ؛ يعني اجازه انتخاب صحيح به ديگران . به نظرم قبول آن زشتي براي بدست آوردن اين زيبايي ،زيباست.
خوب حال سوال اين است كه شما در ذهنتان اين نظريه را تا چه حد جدي قلمداد مي كنيد ؟ و آيا اين نظريه يك شوخي هست ؟
و اگر فكر مي كنيد جدي هست كدام گروه را ترجيح مي دهيد؟
و اگر شوخي هست شما جزوء كدام گروه هستيد؟ مي تونيد با درصد بگيد .
با تشكر
قصه گل سرخ و سنگ
روزگاري بود كه دنيا به همين منوال مي گذشت،هر كس در جا و مكان خود مشغول گذران زندگي بود و سنگي در كنار جوي آب نيز اين روزگار را همراهي مي كرد.
سنگ از آغاز وجودش مثل هميشه محكم بر زمين تكيه داده بود و با غرور دنياي اطرافش را مي نگريست ،او نه به باد و نه به رود ونه به سنگ ريزه هاي اطرافش اعتنايي نداشت و هيچ كس و هيچ چيز برايش مهم نبود،زندگي را در بوم دل خود كاملا بي رنگ نگاشته بود وعاري از هيچ حسي ،تنها زندگي را مي گذراند.
روزي از اين ايام سنگ حس كرد در كنار او در زير خاك جوانه اي در تلاش است تا خود را از خاك بيرون كشد، سنگ از اين جرات جوانه كه مي خواست در كنار او برويد بدش آمد اما اعتناي با او نكرد چون فكرش را نمي كرد كه جوانه بتواند خود را از خاك بيرون كشد، اما جوانه پس از چند روز تلاش فراوان سر از خاك بيرون آورد وهواي بودن را تنفس كرد و دنيا را با هزار رنگ آن در دل خود نگاشت و به زمين و آب و آسمان سلامي داد و زندگي را آغاز كرد.
روزگار مي گذشت و جوانه روز به روز قد مي كشيد وشاخ و برگ مي گشود وسنگ نيز روز به روز دل سنگ تر و مغرور تر مي شد.تا اينكه روزي جوانه رو به سنگ كردو گفت اي سنگ هر چند من ،در كنار تو روئيده ام اما از آنجا كه روز به روز بزرگ تر مي شوم نياز به جاي بيشتري دارم به خود تكاني ده و مقداري خود را كنار بكش تا من نيز بتوانم شاخ و برگي تازه باز كنم،سنگ با نگاهي آميخته با خشم وتكبر رو به جوانه كرد و گفت:تو حق نداشتي در كنار سنگي چون من برويي اما حال كه اين جرات را به خود داده اي پس اين تنگي را هم بكش.جوانه به سنگ نگاهي آرام كرد و هيچ نگفت.
جوانه روزها را در كنار سنگ به سكوت و تنگي گذرانيد تا اينكه صبحي ؛ زماني كه سنگ چشم از خولب گشود ،نوري در چشمانش درخشيد ،گل سرخ زيبايي با گلبرگ هايي از مخمل سرخ با سافه اي بلند و باريك كشيده در كنار خود ديد، آري او همان جوانه كوچكي بود كه به سختي سر از خاك بيرون آورده بود وبا تنگي رشد كرده بود و حال به چنان گل زيبايي تبديل شده بود كه سنگ با ديدن آن مات و مبهوت مانده بود.
روز ها مي گذشت و سنگ در كنار گل سرخ زندگي را مي گذرانيد،گل سرخ به قدري زيبا شده بود كه دل هر رهگذري را با خود مي برد و همه به تماشاي او بودند و سنگ بيشتر از همه ،اما باز غرور اين اجازه را به سنگ نمي داد كه با او سخني بگويد اما ديگر نتوانست تحمل كند و لب به سخن گشود و گفت؛اي گل سرخ زيبا ،تو ساقه ي ظريف و شكننده اي داري اگر بخواهي مي تواني به من تكيه زني تا باد به تو آسيبي نرساند،گل سرخ با لبخند از اين پيشنهاد سنگ ابراز رضايت كرد و بر او تكيه زد.
روزها مي گذشت و دل سنگ به علت وجود گل سرخ در كنارش نرم شده بود و از خود به گل سرخ سخن هاي فراوان گفت،سخن هاي نا گفته اي كه سالها بود در دلش يخ بسته بود،سنگ روز به روز دل بسته تر مي شد ، اما مثل هميشه مغرور به زمين تكيه داده بود اما اينبار غرور او به خاطر سنگ بودنش نبود بلكه به خاطر وجود گل سرخ بود كه در كنارش روييده بود و گل سرخ از آنجا كه به سنگ تكيه داده بود احساس آرامش و امنيت مي كرد و زندگي را زيباتر از هميشه مي ديد،تا اينكه روزي رو به سنگ كرد و گفت: من از اينكه در كنار تو هستم حس خوبي دارم ،واين حس تمام وجود و زندگي من را در برگرفته است و لبخندي از عمق وجودش بر لبانش نقش بست ، گويا قفل صندوقچه ي گنجينه شكست وبرق گنجينه چنان سنگ را به وجد آورد ، همينكه به خود تكاني داد سر خورد و در جوي آب افتاد،جوي آب او را با خود مي برد سنگ هر چه تقلا كرد كه بايستد اما گويا آب سنگين تر از سنگ شده بود تلاش سنگ كار به جايي نبردتا اينكه جوي آب آرام شد و سنگ را در كناري رها كرد .
سنگ زماني به خود آمد كه ديد در دياري نا آشنا به زمين نشسته ،او مدتي را در همين حال در سكوت گذراند ، اما گويا در حسي گم شده بود كه نمي شناخت حسي كه تمام وجود او را فرا گرفته بود ،گويا نيمي از وجودش را به همراه نداشت ،او به زمين تكيه داده بود بي هيچ غروري ،طوري كه ملتمسانه رو به جوي آب كرد و گفت : اي آب روان ، اي آيينه روشن تو قدرتت بيش از من است طوري كه توانستي مرا از سرزمينم دور كني،حال از تو مي خواهم كه مرا به ديارم باز گرداني،گويا گمشده اي دارم كه بايد به دنبالش بروم،جوي آب كه اين حال سنگ را ديد از حال دل او خبر دار شد و به او گفت :اي سنگ من هيچ درنگ نمي كنم و هيچ باز نمي گردم اين رسم زندگاني من است ،اما خبر از حال گمشده ي تو گل سرخ دارم.سنگ با شنيدن اين جمله به خود آمد و متوجه شد كه آري او در اين ديار گل سرخ را در كنارش ندارد او فهميد كه دلش در گرو گل سرخ مانده است واو همان نيمه ديگر وجودش هست كه در آن ديار به جا گذاشته است.ناگاه فرياد زد اي باد اي كه تو فريادت بلند تر از هر فرياديست ،مرا در بر گير و به نزد گل سرخ بازم گردان .باد گفت: اي سنگ بلند كردن تو كار من نيست به فكر چاره اي ديگر باش و هوهويي كرد و با لبخند گفت:سنگ عاشق شده است.سنگ باري ديگر خود را گم كرد و با خود گفت من عاشق شده ام؟
آري او عاشق شده بود ، عاشق گل سرخ اما حال به دور از عشقش در دياري نا آشنا تنها و غريب مانده بود و اين فكر غمي عظيم در وجودش انداخته بود، روزها در فراق يار بر سنگ مي گذشت و سنگ غمگين و افسرده و سست و بي حال بر زمين تكيه داده بود و دنيا را تاريك و بي روح مي ديد و زندگي را بي رنگ و هوا را سنگين .
تا اينكه روزي از اين روزها از دور جواني آرام آرام آمد و در كنار سنگ به آرامي نشست ،زانوانش را به بغل گرفت وچشم بر آب رود دوخت ،چشمانش گويا در دنيايي ديگر سير مي كرد و نگاهش با همه بيگانه بود ،مدتي به همين منوال گذشت سپس آهي عميق از وجودش بر خواست و با آن چند قطره اشك بر گونه هايش نشست و خبر از حال دل او گفت،جوان دست بر سنگ برد و در حين اينكه مي خواست سنگ را پرتاپ كند ،گفت آن هم با صدايي بلند كه زندگي را با تو زندگي خواهم كرد،سنگ پرتاپي شد و در هوا سفري كرد اما همينكه بوي عشقش را شنيد ،خود را بر زمين انداخت ،اما به هر سو كه نگريست خبري از گل سرخ نديد،بي تاب شد از زمين و آسمان جوياي حال شد ،فقط از سويي اين راشنيد آري از آب جاري رود بود كه شنيد گفت:
گل سرخ تا آخرين لحظه در انتظارت نشست ،هر روز صبح گلبرگ هايش را با شبنم تر مي كرد اما غم دوري تو عمرش را كوتاه كرد تا اينكه گلبرگ هايش پر پر شدند و او اين زندگي را بدرود گفت اما نام عشق را بر روي خود حك كرد تا در خاطر عاشقان ماندگار باشد.
سنگ وقتي اين سخنان را شنيد با فريادي بلند گفت:
زندگي را با ياد تو زندگي خواهم كرد
و براي ابد ساكت شد.
از دست نوشته هايم 1383
100%جاي نظر و انتقاد داره،منتظرم.